شاهدخت سرزمین ابدیت

باروون...باروون...باروونقلب

عاشق این کلمه امبغل

دیروز وقتی دیدم باروون می باره از خوشحالی یه نیمچه جیغ زدمخجالت

چرا بعضی از ماها وقتی باروون می گیره تو خیابونا میدویم و فحش و ناسزا به زمین و زمان می دیمسوال

بعضی ها هم که اصلا بدون چتر دمه پنجره هم نمی تونن برنچشم

جلوی خونه ی ما یه ساختمان سه طبقه هست لبخند چند روز پیش اقای خونشون داشت بالاکن رو می شست  شیر اب رو هم باز گذاشته بودنیشخند(الان بحث ما اخلاقیات نیست)

دختر کوچولوی طبقه ی پایین با چترش اومده بود تو بالاکنشون و از قصد زیر ابی که از بالا می ریخت وایساده بودماچ

وقتی این صحنه رو دیدم خیلی خوشم اومدبغل

بچه ها چقد قشنگ فرصتای شادی رو برای خودشون بوجود میارنمژه

دلم باروون می خواد خیال باطل یه عالمه باروونلبخند

نوشته شده در ٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |